آخرین تصویری که از آقای اسحاقی یادم میاد مربوط به چند ماه پیشه...وقتی روی مبل خونه نشسته بودن و کتاب اشعارشون رو که به ما هدیه داده بودن
برامون امضا میکردن...و امروز...
مامان ناهید , بابک , نرگس و مهربان عزیزم...تسلیت گفتن سخت ترین کار دنیاست...از من برنمیاد...
بابک قهرمان زندگیت امشب تو آسموناست...برات از خدا صبر و آرامش میخوام رفیق...
برچسب: نویسنده: امیر حسینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:20
آدرس وبلاگم آزاد شد...از دست اون مجله ی تفریحی مزخرف...
وبلاگو هک میکنن؟ واسه چی؟ من نمیفهمم...
من همه چیز رو اینجا حذف کرده بودم...اما الان هست..چی شده؟ یه نفر حرفه ای بهم بگه..
بارها ایمیل دادم که آدرسمو میخوام جوابی نیومد..
الان حتی قالب وبلاگم هم هست..قالبو هم پاک کرده بودم !
هووووم؟
برچسب: نویسنده: امیر حسینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:20
برچسب: نویسنده: امیر حسینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:20
یک سال و دوماه از آخرین مطلب میگذره. دلم تنگ شده واسه نوشتن اینجا. واسه جایی که راحت و بی دغدغه حرفامو مینوشتم.
وقتی دیدم تو لیست به روز شده ها هنوز کلی از دوستان مینویسن بهشون غبطه خوردم. دمتون گرم.
از امروز میخوام تمرین نوشتن کنم اینجا...
اینجا خونه ی خودمه. دنج و دوست داشتنی..پاهامو دراز میکنم و درحال خوردن نارنگی ، فرشته ی درونمو میبینم که روی اون تاب اون بالا نشسته...در رویای یک زندگی واقعی...
برچسب: نویسنده: امیر حسینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:20
برچسب: نویسنده: امیر حسینی تاريخ: جمعه 23 مرداد 1405 ساعت: 18:20